روژانروژان، تا این لحظه: 14 سال و 8 روز سن داره

نگاره روژان

21 ماهگي عزيز دلم

روژان با صورت بلالي بهت گفتم برو شاخه درخت رو بگير تا ازت عكس بگيرم كه اين ژستا رو گرفتي. دونه هاي بلال رو صورتت منو كشته عزيزم اينجا به بابائي ابوالفضل عشقو رسوندي. قيافه رو..... ميبيني چهقدر قشنگ موهاتو درست كردم. مثل يه خانم نشستي تا موهاتو درست كنم. داشتيم ميرفتيم تهران توي جاده ببعي ديدي . به بابا مجتبي گفتم نگه داره تا بريم پيش ببعي ها . ميخنديدي و داد ميزدي ببعياااا ببعيااااا............ عزيزم اينجا عروسكتا رو تاب ميذاشتي و تابشون ميدادي و براشون شعر ميخوندي. راستي يادم اومد بگم كه شعر خيلي خوب ميخوني. يه سي دي انگليسي "مامي & مي" داري كه تا ...
11 تير 1393

20ماهگي روژان دلبندم

اينجا خرداد ماه كاشانه. هوا خيلي گرم بود. واسه همين نزديكاي ظهر برديمت توي حياط تا آب بازي كني. توهم كلي بازي كردي. البته بعدش كه تهران اومديم يه سرماي حسابي خوردي كه بعد متوجه شديم با دندون درآوردن دندوناي اسيابت يكي شده بود. جيگر مادر اينجا هم خردادماه نشلج هست. اونجا برخلاف كاشان هوا خنك و خوب بود واسه همين روژان لباس بيشتر پوشيده. اينجا بهش ميگفتم ميخوام ازت عكس بگيرم. خودش از خودش ژست طراحي ميكرد مينشست و .... اينجا هم توي گلها گذاشتمت اما ميخواستي بياي بيرون اينجا توي اتاقت در حال كشيدن نقاشي هستي. دقت كنين قلم دست گرفتن اين وروجك رو. ...
9 تير 1393

عكسهاي 19 ماهگيه روژان دلبندم

اينجا قشنگم رفته بوديم صحرا(باغ اقاجون مادري بابا مجتبي). واسه خودت عشق ميكردي تو خاكا بازي ميكردي. گلها رو نازي ميكردي گاهي هم اونارو ميكندي. اينجا هم موقع رفتن به خونه بوديم كه يه دفعه چندتا ببعي ديديم يكيشون از همه كوچولوتر بود .دوسش داشتي ميخواستي بغلش كني. جيگر مادر تاريخ 23-02 سال 1393 رفتيم شمال شهرستان فرح آباد (خزرآباد) خيلي كيف كردي. دريا رو دوست داشتي با ساحل عشق كردي. شن بازي كردي كلا حال كردي عسلم. عمرم. جيگر مادر اينجا رفته بوديم جنگل زارع. الان داري ماست ميخوري در حد تيم ملي. انگشتو نيگاه كن ببين تا كجا رفته ه ه ه . بعد رفتيم گشت و گذار و اردوي علمي جنگليييييي بعد يه هاپو...
1 تير 1393

دوباره سلام

عزيز دلم سلام. واي كه چقدر دلم براي سايتت و نوشتن مطلب در اون تنگ شده بود. اخه اينترنت سركارمون به خاطر اسباب كشي قطع بود و خونه هم كه اينترنت نداشتيم. عشقم خيلي اتفاقا افتاده خيلي كارا انجام شده خيلي خاطرات بوجود اومده كه اگه صبر داشته باشي همه اش رو برات مينويسم و عكساشو ميذارم. ...
1 تير 1393

فرح آباد؛ اردیبهشت 93

عزیز دلم روژانم 23 اردیبهشت ساعت 5صبح از خونه به اتفاق بابائی و مامانی و خاله پریچهر حرکت کردیم به سمت شمال شهر فرح آباد(خزرآباد). البته به مامان سوری هم گفته بودیم که بیاد اما میخواست بره مراسم دعا واسه همین گفت ایشالا یه باره  دیگه. ساعت حدودای 11صبح بود که رسیدیم بعد از کلی سوال پرسیدن و ادرس گرفتن به سوئیتمون رسیدیم. جای خوب و تمیزی بود. عزیزم درسته که پارسال عید هم رفته بودیم شمال اما تو دریا رو حس نکرده بودی یعنی نمیدونستی چیه. اما امسال خوب میفهمیدی دریا چیه آب چیه و ... اونجا یه پارک داشت که تا میدیدی میگفتی پارک تاب تابی .الهی قربونت برم که اینقدر شیرینی. اونجا ÷شه هم داشت . اینقدر قشنگ میگفتی پشه که ما مدام بهت...
29 ارديبهشت 1393

شمارش تا 10

عزيز دلم،خوشگلم هر دفعه كه ميبردمت پارك سوار تاب كه ميشدي موقع پايين اومدن تا 10 برات ميشمردم. چند وقتيه كه وقتي ميشمرم تو هم با من ميشمري و سر شماره 10 جيغ ميكشي به نشانه نارضايتي كه نميخواهي از تاب پياده بشي. اما ميدوني اين قانونه و بالاخره راضي ميشي. ديروز(93/1/29) خونه عمو اكبر بوديم . اولا كه بهت ميگفتم بگو عمواكبر ميگفتي اله اكبر بعدشم برا همه از 1 تا 10 شمردي. همه خوششون اومده بود .راستي آهنگ كه گذاشته بودن تو كه ميرقصيدي يه حركت جديد يادت داده بودم كه انجام ميدادي. آي همه ميخنديدن و لذت ميبردن. راستي با آهنگ پنجره هاي عمو حميد هم يه رقص قشنگ كردي. عزيزدلم.خيلي دوستت دارم. خيلييييي. تازگي ها از دور م...
30 فروردين 1393

سفارش بابا

ديشب داشتيم عكس هاي عيد رو مرور ميكرديم و ميديديم كه بابا مجتبي سفارش كردن اين عكس رو هم توي وبلاگت بذارم عزيزم. خدائيش هم خيلي خواستني شدي ، خوشگل مامان. ...
27 فروردين 1393